روزهای شیرین
دختر عزیزم الناز روزها و زمان های با تو بودن خیلی سریع میگذرند و هر روز که میگذرد خدای مهربان را شاکرم از اینکه تو را به من و بابا داده است
این چند ماهی که از سال جدید گذشته است سرشار از خاطرات شیرین و به یاد ماندنی از دختر نازنینم بوده
لحظه به لحظه و روز به روز چیزهای بیشتری از دنیای پیش روت را یاد میگیری و کشف میکنی و منم سعی میکنم بیشتر کارهای شیرینت و لحظه های مهمت را برات ثبت کنم و برات تو وبلاگت یادداشت کنم .مثلا بعد از تعطیلات نوروز بعضی اتفاقات مهم با الناز خانمی :
1/17 الناز خانم را دیگه تو خانه خودمان پوشک نکردیم و روی صندلی اش نشاندیمش و فقط برا بیرون از خانه پوشکش میکنیم
1/18 رفتن به بهداشت و گرفتن قد و وزن الناز وزن:9.8 کیلوگرم قد:72سانتی متر
1/24 الناز خانم بدون کمک گرفتن از کسی از روی مبل ها بلند میشد
1/28 یاد گرفته بودی بعد از اینکه ما 1 و 2 را برات میشمردیم عدد 3 را میگفتی
1/31 برای اولین بار کلمه اب را گفتی البته الان هم دیر به دیر میگی ولی میدانی چیه
2/6 من و بابا برات یه لیوان نی دار خریدیم و یاد گرفتی تو لیوانت اب بخوری
2/12 یاد گرفته بودی دور تا دور میز میچرخیدی
2/23 بالاخره پله اشپزخانه مان را فتح کردی
2/25 وقتی بهت میگیم ببوس منو بوس میکنی
٣/٥ از پله های خانه مامان جون بالا رفتی
خلاصه گل خوشبوی زندگیم الناز جون روز به روز که میگذره من و بابا بیشتر شیفته تو و شیرین کاریهات میشیم و خیلی خدا را شاکریم از اینکه این فرصت را به ماداده که بتونیم لحظات زندگی مان را کنار تو سپری کنیم
![]()


روزهای شیرین
